
Gita MansouriJust now · ببار بارانببار اینککه جمعی از من وما..نه , ز ما بهتر تر و بهتر ادمیدر زیر اوارندببار باران که مردم شهر بس سوگوارانندواینک در خیابان ها به زور رنجزنی اواره و مست از نگون بختی چه بیمارستبه شهر کوچک و لعنت زده مان چه سرها ,از زور بیچارگی ,بالای دارندببار بارانببار با غرش خشمین رعد اسمانهاکه برقش میفروزد ,دل غمگین مارا به تیری ودر این وادی لعنت بار بووگندوچه بیناموس گشته غیرت مردان که زنها از سر عصیان برهنه در خیابانها ی نا محرم رهایندببار باران من دیوانه اینک, با مشتی لغت ...
ادامه مطلب
سكه يك رو شادي xa0و يك رو غم استتا نيفتد پشت و رويش مبهم است عشق شيرين است، اما عشق من !ميوه هاي ِ تلخ و شيرين درهَم استxa0طعم خرمايي كه گاهي مي خورمتلخي ِ پس لرزه ي شهر ِ بم است هيچ مي داني چرا عاشق شدم ؟xa0چون دلم حس كرد يك چيزي كم است موج پشتش از غم زخمي كه خودمي زند بر پيكر ِ دريا خَم استxa0 زخم هاي تازه گاهي وقت هاxa0روي ِ زخمي كهنه مثل ِ مرهم است فكر مي كردم كه آدم مبتلا ستعشق اما مبتلاي آدم است ! ...
ادامه مطلب
خواهم به فدای دلت ای يار بميرمxa0صد جام شراب خورده خمار بميرم از جام لبت نوش کنم جرعه نابیxa0درمستی اين بوسه دو صد بار بميرم در خانه خود گر ندهی بازجوابمxa0يک بار ترا بينم و صد بار بميرم چشمان من و خانه ی دل جمله فدايتازمستی عشقت دو سه صد بار بميرم درمکتب عشق تو بياموزم من ساده دلی راxa0بنما رخ و بگذار که با خاطر بيدار بميرم...
ادامه مطلب
دل من حوصله کن عشق معما دارداو که بشکسته تو را شوق تماشا دارد عشق تو رفته و دیگر اثری از او نیستچشم تو در پی او خواهش بی جا دارد گوش کن ناله نی را به غزل خوانی منغزلم دم به دم آوای تبرا دارد..... دل معشوقه ندانست دمی قدر تو را...!که نفس های تو گرمای مسیحا دارد.... سالها مردم این شهر به من می گویند..دل تو طاقت بسیار و شکیبا دارد .... تو شکستی وتورنجیدی و پژمرده شدیزچه رو چشم تو هم میل تمنا دارد ...؟؟ علیرضا محمدی...
ادامه مطلب
گفتنیهایی به دل دارم نمیگویم به توعاشقت هستم گرفتارم نمیگویم به تو جان من، با تو هزاران دردِ دل دارم ببینآنقدر تلخی که اسرارم نمیگویم به تو سالها گفتم غزل از شور و شیدایی ولیاز دلیل بغضِ اشعارم نمیگویم به تو کمترین تدبیر دل را مُهر باطل میزنیصد گره افتاده در کارم نمیگویم به تو گفته بودی صحبت از عشق و وفا هرگز مگولب مچین دیگر که افکارم، نمیگویم به تو اینهمه قهر و غضب حالم چه میپرسی بروکم کن این بیهوده آزارم، نمیگویم به تو با قساوت هر چه میخواهی بگو تکرار کنگفتنیهایی به دل دارم نمیگویم به تو.....
ادامه مطلب
من به یک دروغ زنده بودم!حال فهمش آسان تر استیک "دوستت دارم" خشک و خالی که از فراز لبان سختگیر تو گذشته باشد...به چه فکر میکردی؟نقشه ات چه بود؟"اندکی بازی اش دهم"؟گرگم به هوا نبود،بحث مرگ و زندگی ام!و تو این را خوب میدانستی...خوب میدانستیکه من،زندگی با یک دروغ رابه مرگ با یک رویاترجیح میدادم......
ادامه مطلب
دست من نیست اگر دل نگرانم، چه کنم!می روی، باز همانم که همانم، چه کنم! شعله ی سرکش یک حادثه در چشم شماآتشی بود که افتاد به جانم، چه کنم! روز و شب دور تو می گردم و لیلای توامدف بزن! من که سراپا هیجانم، چه کنم حس یک عاشق دل مُرده که تنها شد و رفتقصد دارد ببرد تاب و توانم، چه کنم! پشت هر خاطره ای آب بپاشم، بروددل، از این خلوت پر غم نَرَهانم، چه کنم! من همان کوه غرورم که سپردی به خداندهد زلزله ای سخت تکانم، چه کنم! عاقبت مال دلم می شود آن چشم سیاهحال بی چشم تو، بی نام و نشانم، چه کنم.......
ادامه مطلب
پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنیدمن که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد بردبنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدمپنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید...
ادامه مطلب
به آدمها نباید زیاد نزدیک شد… آدمها با ابهاماتشان زیباترند.با چیزهایی که در موردشان نمی بینیم و نمی دانیم دوست داشتنی ترند… به شناختشان در حدی که "می خواهند"، باید رضایت داد چون شناختِ بیشتر در هر صورت ناامیدکننده خواهد بود. می شود برای شناخت یک آدم زمان گذاشت و همه ی ابعاد روحش را کشف کرد، می شود وارد حبابش شد و دنیای یک نفری اش را فهمید و پرده از رازهای مگویش برداشت، اما نمی ارزد، چنین موفقیتی هرگز به خراب شدنِ تصویر و تصورِ زیبایی که از او در ذهن ساخته اید نمی ارزد. به شدت به رعایت حد و مرزِ ...
ادامه مطلب
غزلی نوشته مجنون،برسد به دست لیلینَفَسم بگو کجایی که ستاره ی سهیلی؟! دو سه خط گلایه دارم، که به عرض میرسانم:من و میل این چنینی!!!تو چرا بدون میلی؟! همه شب به انتظارت، غزلی سروده ام تاتو یِ بی وفا بدانی ،که دلم گرفته ! خیلی تو که پیش من نباشی ،همه ی دار و ندارم...قلمی...دفتر شعری، دو سه واژه ی طُفیلی تو نماز نیمه شبها...تو نیایشی...نه شعری!تو شبیهِ یک دعایی،که مقدسی ! کُمیلی من و پای لنگ شعرم،تو بگو چگونه روزی...برسد به گَرد پایت؟ که قطار روی ریلی نکند خبر نداری؟نَفَسم بیا که کار از...غزل و گریه ...
ادامه مطلب